تصنیف پنج

ایرانی، به سر کن خوان هستی

برهم زن بساط خودپرستی

که چشم جهانی سوی تو باشد، چه از پا نشستی

در این شب سپیده نادمیده

تیر شب به خونش در کشیده

امید چه داری از امشب که در خون کشیده سپیده

تیغ برکش آذرفشان

نغمه ها را تندری کن

در دل شب رخ برفروز

کار مهر خاوری کن

از درون سیاهی برون تاز

پرچم روشنایی برافراز

تا جهانی از تباهی وارهانی

نیمه شب را تیغ بر دل برنشانی

با خواری در روزگار

ننگ باشد زندگانی

مرگ به تا چنین زنده مانی

ای مبارز، ای مجاهد، ای برادر

دل یکی کن، ره یکی کن، بار دیگر

راه بگشا سوی شهر روشنی ها

روزگار تیرگیها، بر سرآور


امیرهوشنگ ابتهاج

بشارت

 زمانه قرعه نو می زند به نام شما

خوشا شما که جهان می رود به کام شما

در این هوا چه نفسها پر آتش است و خوش است

که بوی او به دل ماست در مشام شما

تنور سینه سوزان ما به یاد آرید

کز آتش دل ما پخته گشت خام شما

فروغ گوهری از گنج خانه شب ما است

چراغ صبح که بر می دمد ز بام شما

زمان به دست شما می دهد زمام مراد

از آنانکه هست به دست خرد زمام شما

ز صدق آینه کردار صبح خیزان بود

که نقش طلعت خورشید یافت شام شما

همای اوج سعادت که می گریخت ز خاک

شد از امان زمین دانه چین دام شما

به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد

که چون سمند زمین شد ستاره رام شما

به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی

طرب کنید که پرنوش باد جان شما


امیر هوشنگ ابتهاج

تصنیف شش

ای یوسف خوشنام ما، خوش می روی بر بام ما

ای درشکسته جام ما، ای بردریده دام ما

ای نور ما، ای صور ما، ای دولت منصور ما

جوشی بنه در شور ما، تا می شود انگور ما

ای دلبر و منصوب ما، ای قبله و معبود ما

آتش زدی بر عود ما، نظاره کن بر دود ما

ای یار ما عیار ما، دام خَمّار ما

پا وامکش از کار ما، بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل، جان می دهم چه جای دل

وز آتش سودای دل، ای وای دل، ای وای ما

عطار نیشابوری

آواز پنج

در عشق تو عقل سرنگون گشت

جان نیز خلاصه جنون گشت

خود حال دلم چگونه گویم

کان کار بجان رسیده چون گشت

برخوان که درت به زاری زار

از بس که به خون بگشت خون گشت

درمان چه طلب کنم که عشقت

ما را سوی درد رهنمون گشت

خون دل ماست یا دل ماست

خونی که ز دیده ها برون گشت

تا قوت عشق تو بدیدم

سرگشتگی ام بسی فزون گشت

تا دور شدم من از در تو

از ناله دلم چو ارغنون گشت

آن مرغ که بود زیر کش نام

در دام بلای تو زبون گشت

لختی پر و بال زد به آخر

از پای فتاد و سرنگون گشت

تا درد تو را خرید عطار

قد الفش بسان نون گشت

عطار که بود کشته تو

دریاب که کشته تر کنون گشت

عطار نیشابوری

آواز چهار

آتش عشق تو در جان خوشتر است

جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است

هر که خورد از جام عشقت قطره ای

تا قیامت مست و حیران خوشتر است

تا تو پیدا آمدی پنهان شده

زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

درد عشق تو که جان می سوزدم

گر همه زهر است از جان خوشتر است

درد بر من ریزو درمانم مکن

زانکه درد تو ز درمان خوشتر است

می نسازی تا نمی سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان خوشتر است

چون وصالت هیچکس را روی نیست

 روی در دیوار هجران خوشتر است

خشکسال وصل تو بیند مدام

لاجرم دردیده طوفان خوشتر است

همچو شمعی در فراغت هر شبی

تا سحر عطار گریان خوشتر است

عطار نیشابوری

دریای عشق

عقل کجا پی برد شیوه سودای عشق؟

باز نیابی به عقل سر معمای عشق

عقل تو چون قطره ای است مانده ز دریا جدا

چند کند قطره ای فهم ز دریای عشق

خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد

هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق

گر ز خود و هر دو کون، پاک تبرا شوی

راست بود آنزمان از تو تولای عشق

ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم

خام بود از تو خام، پختن سودای عشق

جان چو قدم در نهاد تا که همی چشم زد

از بن بیخش بکند قدرت و غوغای عشق

دوش درآمد به جان دمدمه عشق او

گفت اگر فانی ای، هست تو را جای عشق

عشق چو کار دل است دیده دل باز کن

جان عزیزان نگر، مست تماشای عشق

چو اثر او نماند، محو شد اجزای او

جای دل وجان گرفت جمله اجزای عشق

هست در این بادیه جمله جانها چو هم

قطره باران او درد و دریغای عشق

تا دل عطار یافت پرتو این آفتاب

گشت ز عطار سیر، رفت به صحرای عشق

آواز هفت

برخیز تا یک سو نهیم ای دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
می با جوانان خوردنم باری تمنا می کنم
تا کودکان در پی افتند این پیر دردآشام را
از مایه بیچارگی قمطیر مردم می شود
ماخولیای مهتری سگ می کند بلعام را
زین تنگای خلوتم خاطر به صحرا می کشد
کز بوستان باد سحر خوش می دهد پیغام را
غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحبدلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
جایی که سرو بوستان با پای چوبین می چمد
ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را
دلبندم ، آن پیمان گسل، منظور چشم، آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را
باران اشکم می رود وز ابرم آتش می جهد
با پختگان گو این سخن سوزش نباشد خام را
سعدی نصیحت نشنود ور جان در این ره می رود
صوفی گرانجانی ببر، ساقی بیاور جام را

تصنیف پنج

سر آن ندارد امشب که برآرد آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان ما برآمد
بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که با پایش اندرافتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی؟
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
برو ای گذای مسکین  و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی

مقدمه

خبرت خراب تر کرد جراجت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغان آری که به دوستان فرستی؟
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
تو جفای خود بکردی و نه من نمی توانم
که جفا کنم، ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی
دل خویش را بگفتم چو تو دوست می گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی وفایی
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی شناسم  تو ببر که آشنایی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
تو که گفته ای تامل  نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی
در جشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

درد شوق


دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این باری توان کرد
شب تنهائیم در قصد جان بود
خیالش لطف های بی کران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
که را گویم که با این درد جانسو
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چو شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فعان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که بار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد

آواز هفت



ندانمت به حقیقت که در جهان به چه مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو دانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی
مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خواهی
چنان به نظره اول ز شخص می ببری دل
که باز می نتواند گرفت نظره ثانی
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت
ز پرده ها به در افتاد رازهای نهانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت
که پیر داند مقدار روزگار جوانی
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد
ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو می روی به سلامت سلام من برسانی
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

آواز سه

بازآ و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن وسرحلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو می رسم اینک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
ای درج مجبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غضه غباری ننشیند
ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
حافظ که هوس می کندش جام جهان بین
گو در نظر آصف جمشید مکان باش

آواز یک


من همان نایم که اگر خوش بشنوی
شرح دردم با تو گوید مثنوی
من همان عشقم که در فرهاد بود
او نمی دانست و خود را می ستود
در رخ لیلی نمودم خویش را
سوختم مجنون خام اندیش را
می گرست اندر دلش با درد توست
او گمان می کرد اشک چشم اوست


امیرهوشنگ ابتهاج

تصنیف

سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم
اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم
چو بگذری، قدمی بر دو چشم من بگذار
قیاس کن که منت از شمار خاک درم
بکشت غمزه خونریز تو مرا صد بار
من از خیال لب جانفزات، زنده ترم
گرفت عرصه عالم، جمال طلعت دوست
به هر کجا که روم آن جمال می نگرم
به رغم فلسفیان بشنو این دقیقه ز من
که غائبی تو و هرگز نرفتی از نظرم
اگر تو دعوی معجز عیان بخواهی کرد
یکی ز تربت من برگذر،چو در گذرم
که سر ز خاک برآرم، چو شمع و دیگر بار
به پیش روی تو، پروانه وار جان سپرم
مرا اگر به چنین شور، بسپرند به خاک
درون خاک، ز شور درون کفن بدرم
بدان صفت که به موج اندرون رود کشتی
همی رود تن زارم درون چشم ترم
ادیب پیشاوری

پیام نسیم


ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را زیانها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
چو مکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنیتر می رسد روزی
طریق کام جستن چیست؟ ترک کام خود گفتن
کلاه سروری آن است کز این ترک بر دوزی
سخت در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به بستان رو که از بلبل طریق عشق گیری یاد
به مجلس آی کز حافظ سخت گفتن بیاموزی
می ای دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ می کند تنها دعای خواجه تورانشاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان را است محراب دل و دیده
جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی