دستی افشان تا ز سرانگشانت
صد قطره چکد هر قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بی تاب و نیایش بی رنگ
از مهرت لبخندی کن بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو
ما هسته پنهان تماشاییم
ز تجلی ابری کن بفرست که ببارد بر سرما
باشد که به شوری بشکافیم
باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم
هر سو مرز هر سو نام رشته کن از بی شکلی
گذران از مروارید زمان و مکان
باشد که به هم پیوند همه چیز
باشد که نماند مرز که نماند نام
ای دور از دست پر تنهایی خسته است
گهگاه شوری بوزان باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش
سهراب سپهری
آتش سودای تو عالم جان در گرفت
سوز دل عاشقانت هر دو جهان در گرفت
جان که فروشد به عشق زنده جاوید گشت
دل که بدانست حال، ماتم جان در گرفت
جرعه اندوه تو تا دل من نوش کرد
زآتش آه دلم کام و زبان درگرفت
از پس چندین هزار پرده که در پیش بود
روی تو یک شعله زد، کون و مکان درگرفت
چون تو برانداختی برقع عزت ز پیش
جان متحیر بماند، عقل فغان درگرفت
بر سرکوی تو عشق آتش دل برفروخت
شمع دل عاشقان جمله از آن درگرفت
تا که ز رنگ رخت یافت دل من نشان
روی من از خون دل رنگ و نشان درگرفت
جان و دل عاشقانت خرقه شد اندر میان
زانکه سماع غمت در همگان درگرفت
راست که عطار داد حسن و جمال تو شرح
سینه برآورد جوش، دل خفقان درگرفت
عطار نیشابوری
ای سلسله موی دستی بر طره پر خون زن
یک سلسله مو بگشا صد سلسله بر هم زن
خواهی که شود کشته از هر طرفی فوجی
جانا صف مژگان را یک مرتبه بر هم زن
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کو صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقی است تا دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمعدلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید
دمم با جان برآید چونکه یک همدم نمی بینم
مرا رازی است اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی بینم
قناعت می کنم با درد چون درمان نمی یابم
تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که می گریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی بینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست و آن دم هم نمی بینم
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران
نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش
چو سیل از سر گذشت آنرا چه می ترسانی از باران؟
گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی
ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران
گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند
همان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران
چه بوی است این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری
ندانم باغ فردوس است یا بازار عطاران
تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی
به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران
الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را
تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران
گر آن عیار شهرآشوب روزی حال ما پرسد
بگو خوابش نمی گیرد به شب از دست عیاران
گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن
نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران
کسان گویند چون سعدی جفا دیدی تحول کن
رها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران
سعدی
شکست عهد مودت نگار دلبندم
برید مهر و وفا یار سست پیوندم
به خاک پای عزیزان که از محبت دوست
دل از محبت دنیا و آخرت کندم
تطاولی که تو کردی به دوستی با من
من آن به دشمن خونخوارم خویش نپسندم
اگر چه مهر بریدی و عهد بشکستی
هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندم
بیار ساقیِ سرمست جام باده عشق
بده به رغم مناصح که می دهد پندم
من آن نیم که پذیرم نصیحت عقلا
پدر بگوی که من بی حساب فرزندم
به خاک پای تو سوگند و جان زنده دلان
که من به پای تو در مردن آرزومندم
بیا بیا صنما کز سر پریشانی
نماند جز سر زلف تو هیچ پابندم
به خنده گفت که سعدی از این سخن بگریز
کجا روم که به زندان عشق دربندم؟
من اندر خود نمی یابم که روی از دوست برتابم
بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقیست
وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم
بیا ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه
که گر جیحون بپیمائی نخواهی یافت سیرابم
مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانان
وگر جنگم مغل باشد نگردانی ز محرابم
مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه
که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم
نگفتنی بی وفا یارا که دلداری کنی ما را
الا گر دست می گیری بیا کز سرگذشت آبم
سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم
دگر ره پای می بندد وفای عهد اصحابم
زمستان است و بی برگی بیا ای باد نوروزم
بیابان است و تاریکی بیا ای قرض مهتابم
حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد
دری دیگر نمی دانم مکن محروم از این بابم
من از کجا؟ پند از کجا، باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست ِمن نه جام ِجان، ای دستگیر عاشقان
دور از لبِ بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان، ای جان جان، ما نامدیم از بهر نان
برجه گداروئی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه، بر کفه آن پیر نِه
چون مست گردد پیر ده، رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا؟!
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش ای خندان ساقیا
مولانا
تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی؟
تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی؟
صد نعره همی آیدم از هر بن مویی
خود در دل سنگین تو نگرفت سر موی
بر یادِ بناگوش ِتو، بر باد دهم جان
تا باد مگر پیش تو برخاک نهد روی
سرگشته چو چوگانم و در پای سمندت
می افتم و می گردم چون گوی به پهلوی
خود کشته ابروی توام من به حقیقت
گر کشتنی ام باز بفرمای به ابروی
بیرون نشود عشق توام تا ابد از دست
که اندر ازلم حرز تو بستند به بازوی
آنان که به گیسو دل عشاق ربودند
از دست تو در پای فتادند چو گیسو
تا عشق سرآشوب تو هم زانوی ما شد
سر برنگرفتم به وفای تو ز زانوی
عشق از دل سعدی به ملامت نتوان برد
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی
نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی
چه غم اوفتادهای را که تواند احتیالی
چه خوش است در فراقی همه عمر صبرکردن
به امید آنکه روزی به کف اوفتد وصالی
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
گه چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم
که به خویشتن ندانم ز وجودت اشتغالی
همه عمر در فراقت و بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
چه نشینی ای قیامت بنمای سروقامت
به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی
که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد
به طپانچه ای و بربط برهد به گوشمالی
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را
که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی
خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی
قلم غبار می رفت و فروچکید خالی
تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
گنه است بر گرفتن، نظر از چنین جمالی
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم ز سر برآمد زین آتش نهانی
شیراز در نبسته ست از کاروان ولیکن
ما را نمی گشایند از قید مهربانی
اشتر که اختیارش در دست خود نباشد
می بایدش کشیدن باری به ناتوانی
خون هزار وامق خوردی به دلفریبی
دست از هزار عذرا بردی به دلستانی
صورت نگار چینی بی خویشتن بماند
گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی
ای بر در سرایت غوغای عشق بازان
همچون بر آب ِ شیرین، آشوب کاروانی
تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی
می گفتمت که جانی دیگر دریغم آید
گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی
سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی
صبحی چو در کناری شمعی چو درمیانی
اول چنین نبودی باری حقیقتی شد
دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی
شهر آن توست و شاهی فرمای هرچه خواهی
گر بی عمل ببخشی ور بی گنه برانی
روی امید سعدی بر خاک آستان است
بعد از تو کس ندارد یا غایهالامانی
چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی
چون که به بخت ما رسد این همه ناز می کنی
ای که نیازموده ای صورت حال بی دلان
عشق حقیقی است اگر حمل مَجاز می کنی
ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو
در نظر سبکتکین عیب ایاز می کنی
پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم
قبله اهل دل منم، سهو نماز می کنی
دی به امید گفتمش داعی دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نیاز می کنی
گفتم اگر لبت گزم می خورم و شکر مزم
گفت خوری اگر پزم قصه دراز می کنی
سعدی ِخویش خوانیم، پس به جفا برانیم
سفره اگر نمی نهی، در به چه باز می کنی؟!
من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی؟
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی؟
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا نگویند که رقیبان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر، از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی می رسدت کبر و منی
مرد راضی است که در پای تو افتد چو گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
بنشین به یادم شبی، تر کن از این می لبی، که یاد یاران خوش است
یاد آور این خسته را، که این مرغ پربسته را، یاد بهاران خوش است
مرغی که زد ناله ها در قفس هر نفس
عمر زده است خون دل، نقش گلی بر قفس-یاد باد
داد ای دل داد، عارف با داغ دل زاد
ای بلبلان چون در این چمن وقت گل رسد زین پاییز یاد آرید
چون بردمد آن بهار خوش در کنار گل از ما نیز یاد آرید
عارف اگر در عشق گل جان خسته بر باد داد
بر بلبلان درس عاشقی خوش در این چمن یاد داد
گر بایدت دامان گل ای یار
پروا مکن چون بجان رسد از خود آزار
امیر هوشنگ ابتهاج