کلبه عشـــــــــــــــــق
کلبه عشـــــــــــــــــق

کلبه عشـــــــــــــــــق

غوغای عشق بازان

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

دودم ز سر برآمد زین آتش نهانی

شیراز در نبسته ست از کاروان ولیکن

ما را نمی گشایند از قید مهربانی

اشتر که اختیارش در دست خود نباشد

می بایدش کشیدن باری به ناتوانی

خون هزار وامق خوردی به دلفریبی

دست از هزار عذرا بردی به دلستانی

صورت نگار چینی بی خویشتن بماند

گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی

ای بر در سرایت غوغای عشق بازان

همچون بر آب ِ شیرین، آشوب کاروانی

تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید

تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی

می گفتمت که جانی دیگر دریغم آید

گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی

سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی

صبحی چو در کناری شمعی چو درمیانی

اول چنین نبودی باری حقیقتی شد

دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی

شهر آن توست و شاهی فرمای هرچه خواهی

گر بی عمل ببخشی ور بی گنه برانی

روی امید سعدی بر خاک آستان است

بعد از تو کس ندارد یا غایه‌الامانی

عشق حقیقی

چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی

چون که به بخت ما رسد این همه ناز می کنی

ای که نیازموده ای صورت حال بی دلان

عشق حقیقی است اگر حمل مَجاز می کنی

ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو

در نظر سبکتکین عیب ایاز می کنی

پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم

قبله اهل دل منم، سهو نماز می کنی

دی به امید گفتمش داعی دولت توام

گفت دعا به خود بکن گر به نیاز می کنی

گفتم اگر لبت گزم می خورم و شکر مزم

گفت خوری اگر پزم قصه دراز می کنی

سعدی ِخویش خوانیم، پس به جفا برانیم

سفره اگر نمی نهی، در به چه باز می کنی؟!

دل شکن

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی؟

یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی؟

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا نگویند که رقیبان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر، از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای

پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم

ور جوابم ندهی می رسدت کبر و منی

مرد راضی است که در پای تو افتد چو گوی

تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول

مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ

باغبان بیند و گید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن

غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند

سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

تصنیف هشت

بنشین به یادم شبی، تر کن از این می لبی، که یاد یاران خوش است

یاد آور این خسته را، که این مرغ پربسته را، یاد بهاران خوش است

مرغی که زد ناله ها در قفس هر نفس

عمر زده است خون دل، نقش گلی بر قفس-یاد باد

داد ای دل داد، عارف با داغ دل زاد

ای بلبلان چون در این چمن وقت گل رسد زین پاییز یاد  آرید

چون بردمد آن بهار خوش در کنار گل از ما نیز یاد آرید

عارف اگر در عشق گل جان خسته بر باد داد

بر بلبلان درس عاشقی خوش در این چمن یاد داد

گر بایدت دامان گل ای یار

پروا مکن چون بجان رسد از خود آزار


امیر هوشنگ ابتهاج

آواز هفت

باز بانگی از نیستان می رسد

غم به داد غمر پرستان می رسد

بشنوید این شرح هجران بشنوید

با نی نالنده هم دستان شوید

بی شما این نای نالان بی نوست

این نواها از نفسهای شماست

آن نفس که آتش برانگیزد ز آب

آن نفس که آتش از او آمد به تاب

آن نفس که آیینه را روشن کند

آن نفس که این خاک را گلشن کند

آن نفس کز شوق شورانگیز وی

بردمد از جان نی صد های  و هی


امیرهوشنگ ابتهاج

چشم انتظار

نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت

به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

به یاد زلف نگونساز شاهدان چمن

ببین در آینه جوبیار، گریه بید

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد

ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید

به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست

ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟

چه جای من که در این روزگار بی فریاد

ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید

از این چراغ توام چشم روشنایی نیست

که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز

که هست در پی شام سیاه صبح سپید

که را است سایه در فتنه ها امید امان

شد آن زمان که دلی بود در پناه امید

صفای آینه خواجه بین کز این دم سرد

نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید


امیر هوشنگ ابتهاج

تصنیف هشت

نامدگان و رفتگان، از دو کرانه زمان

سوی تو می دوند، ها! ای تو همیشه در میان

پیش تو جامه در نهم، نعره زند که بر درم

آمدمت که بنگرم، گرینه نمی دهد امان

ای گل بوستان سرا، از پس پرده درآ

بوی تو می کشد مرا، وقت سحر ببوستان

آه که می زند برون، از سرو سینه موج خون

من چه کنم که از درون، دست تو می کشد کمان

پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم

کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان

هر چه به گرد خویشتن، می نگرم در این چمن

آینه ضمیر من، جز تو نمی دهد نشان


امیرهوشنگ ابتهاج

آواز هفت

عزم دارم که امشب مست مست

پای کوبان کوزه دردی به دست

سر به بازار قلندر برنهم

حسب یک ساعت ببازم هر چه هست

تا کی از تزویر باشم رهنمای؟

تا کی از پندار باشم خودپرست؟

پرده پندار می باید درید

توبه تزویر می باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم

چند خواهم بود آخر پای بست؟

ساقیا درده شرابی دلگشای

هین که دل برخواست، می در سر نشست

تو بگردان دور  تا ما مردوار

دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سربرکشیم

زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم

بی جهت در رقص آییم از الست

آواز چهار

ای در میان جانم و جان از تو بی خبر

از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر

چو پی برد به تو دل و جانم که جاودان

در جان و در دلی، دل وجان از تو بی خبر

ای عق پیر و بخت جوان گرد راه تو

پیر از تو بی نشان و جوان از تو بی خبر

نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب

نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر

از تو به نام و نشان است خلق را

وانگه همه به نام و نشان از تو بی خبر

جویندگان گوهر دریای کنه تو

در وادی یقین و گمان از تو بی خبر

چون بی خیر بود مگس از پر جبرئیل

ار تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر

شرح و بیان تو چه کنم زانکه تا ابد

شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر

عطار اگر چه نعره عشق تو می زند

هستند جمله نعره زنان از تو بی خبر


سایه معشوق

پیش از اینت بیش این غمخواری عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

پیش از آن که این سقف سبز و طاق مینا برکشند

منظر چشم مرا ابروی جانان  طاق بود

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

بردر شاهم گدایی نکته ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

حسن مه‌رویان مجلس گرچه دل می برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

رشته تسبیح اگر بگسست معدورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود


حافظ

تصنیف شش

ای مه من ای بت چین ای صنم

لاله رخ و زهره جبین ای صنم

تا به تو دادم دل و دین ای صنم

برهمه کس گشته یقین ای صنم

من ز تو دوری نتوانم دیگر

وز تو صبوری نتوانم دیگر

هر که تو را دیده ز خود دل برید

رفته ز خود تا که رخت را بدید

تیر غمت چون به دل من رسید

همچو بگفتم که همه کس شنید

من ز تو دوری نتوانم دیگر

وز تو صبوری نتوانم دیگر

بر همه کس گشته یقین ای صنم

ای نفس قدس تو احیای من

چون تویی امروزه مسیحای من

حالت جمعی تو پریشان کنی

وای به حال دل شیدای من

من ز تو دوری نتوانم دیگر

وز تو صبوری نتوانم دیگر


علی اکبر شیدا

تصنیف سه

ز من نگارم خبر ندارد

به حال زارم نظر ندارد

خبر ندارم من از دل خود

دل من از من خبر ندارد

کجا رود دل که دلبرش نیست

کجا پرد مرغ که پر ندارد

امان از این عشق، فغان از این عشق

که غیر خون جگر ندارد

همه سیاهی،همه تباهی

مگر شب ما، سحر ندارد؟

بهار مضطر مثال دیگر

که آه و زاری اثر ندارد

جز انتظار و جز استقامت

وطن علاج دگر ندارد

ز هر دو سر بر سرش بکوبد

کسی که تیغ دو سر ندارد


ملک الشعرای بهار

آواز دو

اگر تو فارغی از حال دوستان، یارا

فراغت از تو میسر نمی شود ما را

تو را در آینه دیدم جمال طلعت خویش

بیان کند که هچه بوده است نا شکیبا را

بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سروبلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی بار سروبالا را

که گفت بر رخ خوبان نظر خطا باشد؟

خطا بود که نبینند روی زیبا را

نگفتمت که به یغما دلت رود سعدی؟!

چون دل به عشق دهی دلبران یغما را

عشق تو

عشق تو آتش جانا زد بر دل من

بر باد غم داد آخر آب و گل من

روی تو چون دیده دل بهتر ز لیلی

شد بند زنجیر دام، مجنونْ دل من

وصل تو مشکل مشکل، جان دادن آسان

یا رب کن آسان آسان این مشکل من


علی اکبر شیدا

آواز هفت

سحرگه رهروی در سرزمینی

همی گفت این مغما با قرینی

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف

که درشیشه برآرد اربعینی

خدا زان خرقه بیزار است صدبار

که صد بت باشدش در آستینی

مروت گرچه نامی بی نشان است

نیازی عرضه کن بر نازنینی

ثوابت باشد ای دارای خرمن

اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

نمی بینم نشاط عیش در کس

نه درمان دلی نه درد دینی

درونها تیره شد باشد که از غیب

چراغی بر کند خلوت نشینی

گر انگشت سلیمانی نباشد

که خاصیت دهد نقش نگینی

اگر چه رسم خوبان تندخوئی است

چه باشد گر بسازد با غمینی

ره میخانه بنما تا بپرسم

مآل خویش را از پیش بینی

نه حافظ را حضور درس خلوت

نه دانشمند را علم الیقینی